اخبار کوتاه

مرگ فقط مال همسایه نیست!

image_pdfimage_print

مرگ فقط مال همسایه نیست!

هنوز هوا تاریک نشده بود که صدای ترقه و نارنجکهای دست ساز او را به کوچه کشاند. صدای مادرش را پشت سرش شنید و نشنید! این همه تلویزیون میگه، نمی بینی چه عاقبتی داره؟ کجا داری میری؟ برگرد!

هنوز حرفهای مادر تمام نشده، کنار حمید نارنجک دست سازی که از صبح برای ترکاندن لحظه شماری می کرد، در جیبش لمس کرد و کری خواند: از کی تا حالا ترقه می اندازی؟ و جواب حمید را شنید که: خیلی جوجه ای!

مادر عباس در میان هق هق گریه می گوید: گفتم نرو، خطرناکه، نمی بینی چه عاقبتی داره؟ کجا داری میری؟ برگرد! گفت زود میام. فکر می کرد شوخیه، بازیه، اینا که تلویزیون میگه، فیلمه که بازی کردند، گوشش بدهکار نبود. ده دقیقه هم نشد که دیدم توی کوچه داد می زنند، باز هم فکر کردم سر و صدای چهارشنبه سوری و بچه هاست ولی همسایه مون هراسان اومد در زد و گفت عباس نارنجک زده، یکی مرده!

عباس برای  آخرین امتحان خرداد ماه دبیرستانش در کانون اصلاح و تربیت آماده می شد. هنوز از به یاد آوردن آن شب ناراحت می شود و در ادامه گریه های مادرش می گوید: حمید دوستم بود. دوست صمیمی که نه، بچه یک محل بودیم. از مدتها پیش انتظار چهارشنبه سوری را می کشیدم. ۱۳ سال بیشتر نداشتم، از نظر من هر چه تلویزیون نشان می داد، فیلم بود. نمی دانستم این اتفاق ممکن است برای خودم بیفتد. انتظار هر چیزی را داشتم جز مرگ بچه محلمان حمید! همسن خودم بود. چند جمله برای هم کری خواندیم که من نارنجک می اندازم و تو ترقه!

نمی دانم چگونه نارنجک از دستم افتاد و منفجر شد. انگار زمین و زمان را بر سرم کوبیدند. دستم می سوخت. از دردش فریاد می کشیدم. چیزی بخاطر ندارم ولی فریاد یکی از اهالی را می شنیدم که داد می زد: این بچه مرده، زنگ بزنید اورژانس!

در بیمارستان که به هوش آمدم، مادرم بر سرش می زد. پدرم جانباز اعصاب و روان است. مادرم هم مجبور بود محیط خانه را آرام نگه دارد هم دنبال درمان من و پرونده مرگ حمید برود. فهمیدم حمید بر اثر انفجار فوت کرده است. دست من آسیب دیده بود و الان انگشت کوچک دست راستم به حالت خمیده مانده و قدرت حرکت ندارد.

مادر عباس زودتر از سنش پیر شده بود: غیر از عباس، یک دختر و یک پسر دیگر هم دارم که کوچکتر هستند ولی این سختی که مدت چهار سال برای این پرونده عباس کشیدم، برای آن دو بچه ام نکشیده ام. همسرم جانباز است. نمی توانم از او انتظار زیادی داشته باشم. خودمان هم اگر همه زندگیمان را جمع کنیم، دو میلیون تومان هم نمی شود، حالا باید ۲۷۰ میلیون تومان دیه پرداخت کنیم تا عباس آزاد شود والّا دارد ۱۸ ساله می شود و باید به زندان منتقل شود و نمی تواند در کانون اصلاح و تربیت بماند.

ماه مبارک رمضان بود که مادر عباس با زبان روزه، از دردهای زندگیش می گفت و این که خانواده دیگری داغدار شده و فرزندشان را از دست داده اند و کمک خواستن از این و آن برای یک خانواده آبرودار کار آسانی نیست.

خانواده حمید در آن شب عید چهار سال پیش، عزیزشان را از دست دادند و به جای رخت نو، لباس عزا پوشیدند. متأسفانه از نظر بچه هایی که چهارشنبه سوری را با هیجان و شورطلبی نوجوانی ادغام نموده، میدان جنگ درست می کنند، مرگ مال همسایه است. تا برای خودشان اتفاق ناگواری رخ ندهد، گریه و زاری همسن و سالان سوخته خود را در آن شب، به چشم فیلم و آرتیست بازی می بینند.

در شبهای ماه مبارک رمضان، هر کس که به غرفه ستاد دیه تهران در نمایشگاه بین المللی سر می زد، خلاصه پرونده عباس را می دید. برخی کمک می کردند و برخی نظرشان برای کمک جلب نمی شد. زمان زیادی برای نجات عباس وجود نداشت. اگر به او کمک نمی کردند بعد از سه سال که از این ماجرای تلخ می گذشت باید از کانون اصلاح و تربیت به زندان منتقل می شد تا زمانی که یا مبلغ دیه فراهم شود یا خانواده حمید به نحوی حاضر به رضایت می شدند.

تمام کارشناسان ستاد دیه تهران در این پرونده نقشی داشتند و از نیکوکاران می خواستند برای نجات آینده یک نوجوان که در حال ورود به دوران جوانی بود، گامی بردارند. بالاخره خبر خوب رسید. مسئول آزادی ستاد دیه با پایان مراحل قضایی و اداری، تماس گرفت و گفت بالاخره حکم آزادی عباس با ۲۶۰ میلیون تومان امضاء شد. اولیای دم، ده میلیون باقی مانده را بخشیدند.

مادر باز هم به ستاد دیه آمده بود. این بار باز هم گریه می کرد ولی گریه از سر شوق. بعد از چهار سال حالا دیگر خوشحال بود که دیگر مجبور نیست کانون و دادگاه برود و پیگیر نجات پسرش بود. با یک جعبه شیرینی که خود عباس پخش می کرد.

شیرینی آزادی عباس شیرین تر از خود شیرینی بود. مادرش در تمام سالهای زندگی برای عباس و خواهر و برادرش، هم پدر بود هم مادر. شوهرش به دلیل مشکل جانبازی، نمی توانست دنبال درخواست کمک برای فرزندش برود. این سالها خیلی غرورش شکسته بود. از طرفی نمی توانست خود را به جای مادر حمید بگذارد و توقع بخشش داشته باشد. پدر و مادر حمید درست شب عید فرزند نوجوانشان را به خاک سپرده بودند.

عباس قول می دهد زندگی را از نو بسازد و برای پدر و مادر همان فرزندی باشد که حرف گوش می کند و حادثه را فیلم نمی داند. مرگ فقط مال همسایه نیست. هر لحظه حادثه ای ممکن است برای ما روی دهد که مسیر زندگی را به سوی دیگر سوق دهد. مهر ماه که از راه برسد، عباس کلاس دوازدهم می رود. این بار به دبیرستان کانون اصلاح و تربیت نه، به دبیرستان محلشان می رود و کنار بچه هایی که برخی شاید چهارشنبه سوری چهار سال پیش را فراموش کرده و دنبال صدای مهیبتری برای انفجار و کری خواندن برای همدیگر!

 

نوشتن دیدگاه

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد.لطفا فیلد های که دارای ستاره هستند را پر کنید *

*